بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

جشن چهارم

به نام خدا امسال دیگه خود خودت شدی یه پای تصمیم گیری تو تولد...رنگ بادکنکا... تم... کیک... لباست... من چی بپوشم... بابا چی بپوشه... فقط... تعداد مهمونامون بود که بر خلاف میل شما با توجه به محدودیت جا و مکان کم شدن و تولدمون در دو شب برگذار شد...  بد نگذره... دو تا دوتا تولد میگیری! چقدر روز شماری کردی و لحظه شماری کردی...چقدر قایمکی از من سفارش کادو دادی به مهمونای عزیزمون...میگفتی خانوما کفشای بلند بپوشن... آقایون کراوات ببندن... خانوما همه لاک بزنن... لباساشون ست باشه و نگرانی بزرگت:که کسی انگشت نزنه به کیکم! من فدای نگرانی هات... جشن روز ششم خرداد... خونه ی با صفای خودمون که هر سال بخاطر وجود نازنین و دوست...
10 خرداد 1394

پایان سه سالگی

به نام خدا روزهای پایان سه سالگی هم به سرعت برق و باد گذشت... چقدر با بابا جون نشستیم و گذر این چهار سال و مرور کردیم...  چقدر دوست داریم بردیا... چقدر خدا رو شاکرم که تو رو وارد زندگی دو نفره من و بابایی کرد... چقدر از دیدن قد و بالات حظ میبرم  قد پنجاه سانتی فسقلی از یه متر زده بالا... وزنه ترازومون عدد نزدیک هجده رو نشون میده... بردیای عزیز تر از جان هم یه بند حرف میزنه... بردیا جون بعضی از حرفات و باید قاب گرفت و زد به دیوار... ازم میپرسی مامان چه شربتی بلدی برام درست کنی? میگم هر چی دوست داشته باشی... بعد میای دستات و میذاری رو لپ مامان میگی مامان عزیزم من بهت افتخار میکنم.... خدایاحواست بهقلبم هست؟ ضربانش خیلی ب...
1 خرداد 1394

اردیبهشت...

بهاره بهاری که برامون همیشه یاداور شیرین ترین خاطرات  زندگی من و باباجونه.... چهار سال پیش این موقع ها... هر روزش و با تصورات زندگی با یه کوچولوی  دوست داشتنی روزگار میگذروندیم... توی تصوراتمون خدا برامون زیباترین فرشته شو میفرسته... که فرستاد.... و هر چقدر بگیم خدایا سپاااااس بازم کمه... حالا پسرکوچولومون تاکید داره که اصلا کوچولو نیست.... مدام یه متر دستشه . خودش و متر میکنه... و اعداد نجومی رو میخونه!!  شیر خورده و بزرگ بزرگ شده...  اینطورم هست... ولی من دلم میخواد همون بردیای برفی و توپول باشه... مینی واشر روشنه و لباسای رنگارنگ بردیا دارن میچرخن... یه فیلم از جلو چشم رد میشه.... لباسای سایز صفر رو...
23 ارديبهشت 1394

مادر... پدر

مادر من مادر من تو راوی و راور من...   (همون یاری و یاور)   مادر چه مهربونه... من برگم و تو ریشه... چند روزه یه کوچولوی دوست داشتنی... توی خونه راه میره و این شعرا رو میخونه... بعد یه هو یه جفت دست کوچولو از پشت حلقه میشه دور گردنم... میگه... مامان جون خوشگلم... روزت مبارک...شما مادرمی... مگه نه؟ آره عزیزم... خدا منو دوست داشته... لایق بودم لابد؟؟ که یکی از بهترین گل هاشو بهم داده... ممنونتم خداااا و با خلاقیت تمام میگه:  تو رو به اندازه ی دونه های  روی لباست دوست دارم... نه به اندازه ی همه تیله های مغازه ها.... نه به اندازه ی  برگای این درخته.....  موقع شام تو...
29 فروردين 1394

تعطیلات عید ..

به نام خدا... برای تو تعطیلات یعنی یه روز خوب... به خاطر اینکه بابا جون سر کار نمیرن و صبحانه رو به قول خودت سه تا نفری میخوریم.. حالا اگه این تعطیلات از نوع نوروزی باشه که چه بهتر!!! امسال خیلی خوب مفهوم پول و عیدی و کادو و پاکت پول رو درک میکردی... ماجراها داشتیم با شما...سر عیدی دادن و گرفتن و نگهداری عیدی و ... من و بابایی هم مرتب به هم گوشزد میکردیم ک اشکال نداره نباید ناراحت بشیم... بچه ست دیگه!!!! مرتب مرور میکردیم... دوران کودکی خودمون  رو و عید و عیدی گرفتن... امسال حسابی ازمهمونا پذیرایی کردی... شکلات خوری رو میگرفتی تو دستت... می ایستادی جلوی در... اصرار داشتی که از همون جلوی در پذیرایی رو شروع کنی... ...
15 فروردين 1394

عید اومده... بهاره

به نام خدا... چهارمین بهار پیش روته... خیلی خوب متوجه میشی که چه خبره... خرید و شلوغی خیابونا و خونه تکونی و وعده ی مهمونی و ذووووق بی حد تو...جوونه ی درختا... واقعا این حرف که میگن عید مال بچه هاست خیلی به جاست... باور کن بردیا... باور کن که این اندک شوقی که ما داریم به خاطر عید و بهار ...فقط و فقط به خاطر دردونه ی خونمونه و بس!!   تو توی خواب ناز بودی... ما برات کلی دعا کردیم... هر جی دعای خیر و خوب که به ذهن مامان و بابا میومد... سال نو تحویل شد... بوسه بارونت کردیم... عیدت مبارک... آن شب که تو در کنار مایی روز است             &nbs...
2 فروردين 1394

اسفند ماه...

به نام خدا... آخرای زمستونه... چقدررر منتظر برف بودی و یه برف درست حسابی ندیدی! اینم غنیمت بود... با تشکر از همدان... یه ماه قبلش... منتطری بهاریم... تو بیشتر منتظر چهارشنبه سوری... . فشفشه  و منور و ترقه هر روز میریم ماهی قرمزا رو نگاه میکنیم ... نمیپسندی برمیگردیم خونه... میگی من دوست دارم کوسه بخریم... خیلی قویه... بزرگه... تو قابلمه جا میشه!!!  امسال تو خونه تکونی عید ... با یه شیشه پاک کن و دستمال زودتر از من و بابایی اماده بودی و مرتب تکرار میکردی : آدم باید به مامان باباش تمت(کمک) کنه... خونمون تمیز بشه... طلایی بشه!! خسته نباشی   انقدر عبارات عجیب استفاده میکنی... با ...
26 اسفند 1393

شرح زمستان...

به نام خدا.. دلیل فاصله زیاد بین پست ها تنبلی منه و اندکی هم خرابی دوربین... وگرنه مگه میشه حرفی برای نوشتن نباشه؟  مگه میشه تو این روزا حرفی بزنی و ما دوست نداشته باشیم ثبتش کنیم برای همیشه؟ مگه میشه بذارم این کلمات و جمله ها وشیرین کاریا از یادم بره؟؟ خیلی بزرگ شدی... نگاه به قد و بالات میکنم... اولین چیزی که به ذهنم میاد: خدایا شکرت واقعا حساب جمله های شیرینی که تحویلمون میدی از دستمون در رفته...گاهی مرز بین دنیای آدم بزرگا و حرفای تو فقط کلماتی هستن که غلط و غولوط... اما بامزه ادا میشن...حرفایی که از بزرگترها یاد میگیری... خیلی دقیق تحلیل میکنی... به جا استفاده میکنی... اغراق نمیکنم... شعر میگی پسر! از هر دری... هر...
16 بهمن 1393

روزها و عکسهای پاییزی

روزهای  کوتاه پاییزی میگذره... روزی ده تا  برگ از کوچه و خیابون برام جمع میکنی و با ذوق تموم میگی: مامان برات برگ آوردم... یادگاری نگه دار... میدونم دوست داری... آره دوست دارم... شک نکن... روزی ده بار میگم دستت درد نکنه.... واااای جقدر این برگه خوشگله.... و تو روزی ده بار میگی: خواهش میکنم قابل نداره( خایش میکنم... دابل نداره) و تموم قند های دنیا تو دلم آب میشه پسر تو شب های بلند پاییزی با هم انار دون میکنیم... میگی من بلدم... یه قاشق میاری و تق تق میکوبی پشت انار... انارها تا شعاع سه متری به اطراف پرت میشه!!! گاهی هم زیر پامون له میشه!!!بعدشم دستای  قرمز  و اناری رو میشوری و توی مسیر دیوار و پرده و کلید...
22 آذر 1393